من صدا مي زنم :
" باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام "داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو
بي تو مي رفتم ، مي رفتم ، تنها ، تنها
وصبوري مرا
كوه تحسين مي كرد
من اگر سوي تو برمي گردم
دست من خالي نيست
كاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم

اگر تركت كردم , دليلش آن نبود كه دوستت نداشتم
اگر تركت كردم, دليلش آن نبود كه برايت زياد بودم.
اگر تركت كردم , دليلش آن نبود كه زندگيم بي تو بهتر خواهد بود
هرچند که
تركت كردم , كه بگم عاشقت هستم.
تركت كردم, كه بگم : كبوتر با كبوتر, باز با باز. من كبوتر و تو باز
بودي . براي من زيادي زياد بودي ...
تركت كردم , تركت كردم كه فرشتگان تركت نكنند, براي اينكه جاي تو اونجاست...
تركت كردم براي اينكه عاشقت بودم و بمانم....
آخه يه وقتا آدم بايد كسي را كه خيلي دوست داره ترك كنه تا بتونه
هميشه عاشقش بمونه


ميخواهم و ميخواستمت تا نفسم بود
ميسوختم از حسرت و عشق تو بسم بود
عشق تو بسم بود كه اين شعله بيدار
روشنگر شبهاي بلند قفسم بود
آن بخت گريزنده دمي آمد و بگذشت
غم بود كه پيوسته نفس در نفسم بود
دست منو آغوش تو هيهات كه يك عمر
تنها نفسي با تو نشستن هوسم بود
بالله كه جز ياد تو گر هيچكسم هست
حاشا كه بجز عشق تو گر هيچكسم بود
سيماي مسيحائي اندوه تو اي عشق
در غربت اين محلكه فريادرسم بود
لب بسته و پر سوخته از كوي تو رفتم
رفتم بخدا گر هوسم بود بسم بود

روزي خواهي آمد ...
همراه با نسيم ... همراه با پرستوي مهاجر ... همراه با ريزش اولين قطرات باران ...
تو روزي خواهي آمد ...
سوار بر بال نرم آرزوها ... پس از تابيدن اولين اشعه آفتاب ... و با خود دنيايي را خواهي آورد ...
تو روزي خواهي آمد ...
و خاطراتي را زنده خواهي کرد که در پس خروارها خاک بوي تعفن گرفته اند ...
تو روزي خواهي آمد ...
از سفري که سر آغازش ماجراي عشق بيگانه اي ديگر بود و فصل آخرش کوله باري
از حسرت و پشيماني...
تو روزي خواهي آمد ...
روزي که من ديگر هيچ چيز را به خاطر نخواهم آورد ...
روزي که ديگر نه چشمانم برقي خواهد داشت ... نه در قلبم رده پايي از عشق ...
روزي که ديگر خيلي دير خواهد بود ...


آه من ايستاده ام
روي تقويم دلم
و پرم از انتظار
باز بيچاره دلم
***
روزها
سوختند در انزوا
نيز روز هاي دگر
رفته اند تا نا کجا
***
مي دوم تا دم گل
ميزنم من فرياد
فصل پرپر شدن است
کوچه ياس کجاست؟
به چه کس بايد گفت
گل ترازوي خداست
***
به چه کس بايد گفت
يک نفر هم شايد
گاهي آواز خوشي مي خواند
از سر دلتنگي
يا دم حادثه ها
يک نفر هم شايد
شعر من را مي خواند
بر لب پنجره ها
روستايي شهري
***
عکس من راديدي؟
گريه ام پيدا بود
اشک من را ديدي؟
***
من پرم از هيجان
نبض من دلتنگيست
نفسم خاطره است
خاطراتم ابريست
***
از شما مي پرسم
هيچ کس اينجا نيست؟
چشم هايم گفتند
امشب هم بارانيست
کوچه ياس کجاست؟

تو مي ايي
کجا يا کي؟
نمي دانم
تو مي ايي
پس از شب هاي دلتنگي
براي صبح يکرنگي
نمي دانم
تو مي ايي
براي باور بودن
دمي با عشق آسودن
نمي دانم
تو مي ايي
نگاهت آشنا با من
سلامت بوي پيراهن
نمي دانم
تو مي ايي
پس از باران
به دستت شاخه اي ريحان
نمي دانم
تو مي ايي
سبک چون پر
براي لحظه ي برتر
نمي دانم
تو مي ايي
چو ايينه
دلت شفاف و بي کينه
نمي دانم
تو مي ايي
براي من
براي کوري دشمن
نمي دانم
تو مي ايي
تنت شبنم
دلت بي غم
نمي دانم
تو مي ايي
خدا با تو
تمام لحظه ها باتو
نمي دانم
تو مي ايي
تو مي ايي
چرا امشب نمي ايي؟
نمي دانم


ديدي که بهار بي تو سرد است
پاييز تر از خزان زرد است
آن شب دل من شکسته تر شد
ديگر همه چيز رنگ درد است
ديگر همه جا سکوت دلگير
دست و دل من اسير زنجير
اي روح پر از ترانه من
خاموش ترين بهانه راگير
ديگر نروم به سوي مستي
حظي نبرم ز مي پرستي
اي آن که نداري خبر از من
سرچشمه ي هر غمم تو هستي
ديگر به بهار خنده ام نيست
باران صفا دهنده ام نيست
اي آن که دلم اسير عشقت
بر بام دلت؛ پرنده ام نيست؟
شعرم همگي سرود درد است
گفتم که بهار بي تو سرداست
گفتم که بهار بي توديگر
پاييز تر از خزان زرد است

به شعرم رنگ غم دادي و رفتي نکردي از دلم يادي و رفتي تو بي آنکه بپرسي از گناهم دلم را پس فرستادي و رفتي

سکوتم از رضايت نيست
دلم اهل شکايت نيست
هزار شاکي خودش داره
خودش گيره گرفتاره
همون بهتر که ساکت باشه
...اين دل
جدا از اين ضوابط باشه
...اين دل
از اين بد تر نشه رسوايي ما
که تنها تر نشه تنهايي ما
کسي جرمي نکرده
...گر به ما کسي عشقي نمي ورزه
بهايي داشت اين دل پيشتر ها
... که اين روزها نمي ارزه
سکوتم از رضايت نيست
دلم اهل شکايت نيست
هزار شاکي خودش داره
خودش گيره گرفتاره
که کار ما گذشته از شکايت
هنوزم پايبندم در رفاقت
ميريزه تو خودش دل غصه هاشو
آخه هيچ کس نمي خواد قصه هاشو

نمي دانم كه دانست او دليل گريه هايم را ؟ نمي دانم كه حس كرد او حضورش در سكوتم را ؟ و مي دانم كه مي دانست زعاشق بودنش مستم وجود ساده اش بوده كه من اينگونه دل بستم .

تصويرم را در آينه ميبينم
چقدر غريبه ام با خودم
چندين ماه است که نمي شناسمش
دلم برايش تنگ است
اما افسوس حرفي براي گفتن ندارد
درست مثل من
که حرفي ندارم
شايد حرفهاي زيادي دارم که گفتني نيست
وقتي نگاهش مي کنم
انساني را ميبينم
که بي هدف در اين زمين
گاهي حتي وجود خارجي هم ندارد
چقدر برايش دلتنگم
دلتنگ براي از خود بيگانه اي
که حتي با خودش هم کاري ندارد
تنهاي تنها
شايد تنها تر از هر تنهايي
نمي دانم چه مي توانم بکنم
فقط مي دانم که دلم براي خودم هم تنگ شده
ای خدا دوست دارم بمیرم پس کجایی



تحمل کردن زيباست اگر قرار باشد روزي به تو برسم
انتظار آسان است اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم
زندگي شيرين است اگر قرار باشد مزه ي دستان تو را بچشم
مشکلات حل مي شود اگر قرار باشد روزي به پاي تو بميرم
اشک ها همه به لبخند تبديل مي شود اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم
و لبخند ها دوباره به اشک فقط اگر ببينم خيال رفتن داري
اما بدان دوستت دارم از پشت اين همه فاصله از پشت اين همه حرف...

من ان غريب ديروز..... اشناي امروز.... و فراموش شده فردايم .......در اشنا يي امروز مي نويسم تا در فراموشي فردا . يا دم کني
کاش زندگي فرصت دهد گاهي از گل ها ياد کنيم کاش بخشي از زمان خويش را وقت قسمت کردن شادي کنيم
در زماني که:
وفا قصه برف به تابستان است وصداقت گل نايابي است ودر آينه چشمان شقايق ها نيز عابر و ظالم و بي عاطفه غم جاريست به چه کس بايد گفت ؟
با تو خوشبخت ترين انسانم 
من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم

تقديم به کسي که روزي همه دنياي من بود اما نخواست اون دنيا از آن من باشه نخواست ? نخواست ...........
و من می خوام بهش بگم که کم اوردی.. کم اوردی
و تو محاسباتت اشتباه کردی

كاش اي تنها اميد زندگي مي توانستم فراموشت كنم
يا شبي در آتش سوزان در سينه خاموشت كنم
كاش احساس نياز ديدنت از وجودم چون وجودت دور بود
در من آتش نمي زد آن نگاه كاش آن شب چشمهايم كور بود
كاش در گلستان خيال اي گل وحشي نمي چيدم ترا
تا نمي سوختم در خزان آرزو كاش من هرگز نمي ديدم ترا



